تبليغاتX
نوشته های غریب
 
نوشته های غریب
 
شیرين دروغ و دختر ترسا دروغ بود
افسانه های حوری تنها دروغ بود.
مجنون ، دو ساله بر اثر آسم در گذشت!
آوازه های حضرت ليلي دروغ بود
چندين هزار حضرت يوسف بياورند؟ ها؟
تا مطمين شويم عشق زليخا دروغ بود؟
در نقشه ، کوه ، دور و بر بيستون نبود!
فرهاد وکوه و تيشه سراپا دروغ بود
العشقُ شـبهُ حادثـةٍ غيــرُ واقعیّ
اول نگاه آدم و حوا دروغ بود
يک بار هم به حرف دلت اعتماد کن
شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود!؟

  نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:21  توسط مجتبی  | 

پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟
پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر ميآيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.
مانند پرتاب سنگ به درون درياچه
اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود ميآيد و سپس امواج منتشر مي‎‎شوند و دور ميگردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز‌ قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي ميبخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين ميگردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكتتر، مراقبهگون
تر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.
اگر خانه
ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگآميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گلهاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچهاي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوهات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچكس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي
تواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.
كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي
تواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه مي
تواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.
و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي
گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه ميتواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست
.
من به شما عشق به خود را ميآموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از بين مي
رود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.
عشق و نفس نمي
توانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،‌تاريكي ناپديد ميگردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفت
زده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.
تضاد در اين
جاست، عشق به خود كاملاً بي
خودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.
عشق، نفس يخ بسته را ذوب مي
كند. نفس، مانند قطعهاي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي. گرماي عشق ميآيد و نفس را ذوب ميكند. هر چه خودت را بيش
تر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت.
و آن گاه اين عشق، به مراقبه
اي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط ميشود، تو اين را نميداني، زيرا تو خودت را دوست نداشتهاي. ولي ديگران را دوست داشتهاي؛ لحظاتی از آن، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشتهاي كه در آن، ناگهان تو نبودهاي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشستهاند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي مي
سازد.
خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد مي
شود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگترين ميهمان را دعوت ميكني. تو تمام هستي را به درونت دعوت ميكني. تو به يك هيچ بي
نهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ شدن، عشق است.
پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطه
ي مقابل آن است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني ميگردد. غرور نفساني را روانشناسان، «خودشيفتگي» ميخوانند
.
شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او عاشق تصوير خودش شد.
حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون مي
شناسد. آيا تو نميداني كه وجود داري؟ آيا براي اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد مي
كردي؟
نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه مي
پندارند عاشق هستند روي ميدهد. وقتي عاشق زني ميشوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهرهي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم چون درياچهي نارسيس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديدهاي

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:13  توسط مجتبی  | 

باگوان عزیز ، من از خودم خسته و كسل شده ام و نيرويي در خود احساس نمي كنم . تو مي گويي ما بايستي خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم . چه بايد بكنم ؟

مي گويي كه كسل و دلمرده شده اي.اين كشف بزرگي است .آدمهاي اندكي وجود دارند كه به اين نكته پي برده باشند كه كسل هستند ، و چنين آدمهايي واقعا كسل هستن . دانستن اين امر كه آدم كسل شده ، شروعي بزرگ محسوب مي شود ولي چند نكته هست كه بايد تفهيم شود.انسان تنها موجودي است كه احساس كسلي مي كند ، اين امتياز انحصاري و بخشي از شان و منزلت وجود انساني است. تا به حال بوفالو يا الاغي را كسل ديده ايد؟ آنها كسل نمي شوند . كسل شدن يعني اينكه راه و روش زندگيت غلط است . به همين دليل مي گويم كسل شدن اتفاقي در خور توجه است، يعني فهميدن اين نكته كه «من بايد كاري بكنم .يك دگرگوني لازم است» بنابراين فكر نكن كسل بودن چيز بدي است بلكه نشانهاي ميمون براي شروعي نو مي باشد ولي به همين بسنده نكن.آدمهايي كه ظاهر و باطنشان يكي است هيچ وقت كسل نمي شوند در مقابل آدمهاي متظاهر محكوم به كسلي هستن ، براي اينكه زندگي خود را به دو بخش تقسيم كرده اند. خود واقعي شان را سركوب مي كنند و تظاهر به زندگي اي مي كنند كه دروغين است . منشا كسلي ، همين زندگي دروغين است . اگر آدم كاري را انجام دهد كه از ته دل مي خواهد ، هيچ گاه كسل نمي شود. زماني كه خانه پدري ام را براي رفتن به دانشگاه ترك مي كردم ، والدينم و ديگر اعضاي خانواده همگي مي خواستند من دانشمند شوم – يا حداقل يك دكتر يا مهندس – تا اينكه آينده ام تامين باشد . من قاطعانه رد كردم و گفتم « من آن كاري را انجام خواهم داد كه دلم مي خواهد ، براي اينكه نمي خواهم زندگي كسل كننده اي داشته باشم. شايد بعنوان يك دانشمند ، موفقيت كسب كنم ، مورد احترام قرار گيرم ، ولي در درون خود ، كسل خواهم ماند ، چرا كه اين به هيچ وجه كاري نيست كه دلم مي خواهد .»آنها شوكه شده بودند ، براي اينكه هيچ آينده اي در تحصيل فلسفه نمي ديدند . ولي در نهايت با اكراه موافقت كردند ، با اين يقين كه من دارم آينده ام را تباه مي كنم ، ولي در نهايت متوجه شدند كه اشتباه كرده اند.مساله بر سر پول ، قدرت و موقعيت اجتماعي نيست، بلكه چيزي است كه واقعا دلت مي خواهد و ترا ارضا مي كند . اگر اين كار را بكني – بدون توجه به ثمره و ماحصل آن – كسلي از زندگي تو رخت بر مي بندد . انجام دادن كار صحيح از ديد ديگران ، سنگ بناي دلمردگي است .كل انسانيت دچار كسلي شده است . آنكه مي بايست عارف مي شد رياضيدان شده ، آنكه مي بايست رياضيدان شده به دنبال سياست رفته ، و آنكه بايستي شاعر مي شد تاجر شده . هيچ كس سر جاي خود نيست ، بلكه جايي ديگر است كه به آن تعلق ندارد. آدم در زندگي بايد ريسك كند . اگر آدم آماده ريسك كردن باشد ، كسلي و دلمردگي در يك لحظه ناپديد مي شود. مي گويي كه « از خودم خسته شده ام» از خودت خسته شده اي ، براي اينكه با خود روراست و صادق نبوده اي ، براي وجودت احترام قائل نبوده اي.مي گويي كه « نيرويي احساس نمي كنم» چطور توقع داري نيرو احساس كني ؟ نيرو هنگامي جريان پيدا مي كند كه تو آن كاري را انجام دهي كه دلت مي خواهد ، حالا هر چه كه مي خواهد باشد . «ونسان ونگوگ» از اينكه فقط نقاشي مي كرد بي اندازه شاد و خوشبخت بود. حتي يك عدد از تابلوهايش به فروش نمي رفت ، هيچكس از او قدرداني نمي كرد ، تا سر حد مرگ هم گرسنه بود ، زيرا پولي كه برادرش به او مي داد فقط براي خريد اندكي غذاي بخور و نمير كفاف مي داد . او چهار روز در هفته روزه مي گرفت و سه روز غذا مي خورد . اگر آن چهار روز را روزه نمي گرفت ، آنوقت با چه پولي بوم نقاشي و رنگ و قلم مو تهيه مي كرد ؟ ولي او بي اندازه خوشبخت و آكنده از نيرو بود.هنگامي كه مرد ، فقط سي و سه سال داشت .روزي كه به ديرينه ترين آرزويش كه نقاشي تابلوي « طلوع آفتاب» بود جامه عمل پوشاند ، نامه اي به اين مضمون نوشت «كار من انجام شد . من راضي و خرسند هستم . من اين دنيا را با رضايت خاطر كامل ترك مي كنم» او بطور تمام و كمال زندگي كرد . او شمع زندگي اش را از هر دو طرف با شدت و حدت تمام سوزاند .تو شايد صد سال زنده باشي ، ولي زندگيت همانند يك استخوان پوك باشد ، تنها يك حجم ، آن هم حجمي مرده .مي گويي من گفته ام «ما بايد خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم »وجود خويش را آنطور كه هست بپذير و بدان كه تو تنها در قبال خودت و خداي خودت مسئول هستي ، نه در مقابل افكار و عقايد كساني كه فكر مي كنند از تو بهتر مي دانند.منظور من از لغت «مسئول» در ارتباط با وظيفه و تعهد نيست ، بلكه منظورم برخورد با واقعيت و جوهر زندگي است.تو در قبال خودت زندگي غير مسئولانه اي داشته اي و فقط آنچه را انجام داده اي كه ديگران از تو انتظار داشته اند. براي همين كسل و دلمرده هستي و نيرويي در خود احساس نمي كني. آيا براي خلاص كردن خود از اين زندان ، دلايل بيشتري مي خواهي ؟ بپر بيرون و پشت سرت را هم نگاه نكن.آنها مي گويند « قبل از اينكه بپري ، خوب فكر كن» من مي گويم «اول بپر ، بعد تا دلت مي خواهد فكر كن»

(از سخنان اوشو) ----- شاد باشید  

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:0  توسط مجتبی  | 
بعضي ها ، مي خواهند نامردي را به جايي برسانند كه بعضي ها بار كج را به منزل !
 آنهايي كه از خود بي خود مي شوند ، نمي توانند خودي نشان بدهند.
 بعضي ها هميشه تو چشم اند بعضي ديگر اصلا? به چشم نمي آيند .
 بعضي ها ترقه را دوست دارند بعضي ترقي را ...
 قلمي كه پرحرفي مي كند عمرش كوتاهه .
 خورشيد هنگام طلوع آتشي روشن مي كند كه دودش به چشم شب زنده دار ستارگان مي رود .
 ماهي پر توقع انتظار دارد چهار چهارم كره زمين را آب فرا گرفته باشد .
 مرگ و زندگي همزمان متولد مي شوند با هم زندگي مي كنند و در آغوش هم جان مي سپارند .
 عاشق موجي هستم كه دريا را در بستر خشك رودخانه مي افكند .
ـ برگهاي زرد تارهاي صوتي باد خزاني هستند .
 زمستان با لباس آدم را لخت مي كند .
ــ آب تشنگي را تحمل نمي كند .
 همسفر صداي پايم هستم .
 هر كس فرياد دل خودش را مي شنود .
 آزادي ساكن قفس ساخته نشده است .
 همراه آخرين صداي پايم به خانه باز مي گردم .
 پس از مرگ سرچشمه ، رودخانه ساكن خشكي مي شود .
 ماهی، زير باران دوش می‌گيرد.
 ماهی را هرگاه از آب بگيری، بالا و پايين می‌پرد.
 ماهی، تنها برای دوش‌گرفتن از آب بيرون می‌آيد.
 ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
 ماهيهای آپارتمان‌نشين، در تنگ آب زندگی می‌کنند.
 تنگ آب، آپارتمان ماهيهاست.
 ماهی، هيچگاه برای تعطيلات به کنار دريا نمی‌رود.
 شکم نهنگ، استخر شنای ماهيهای بازيگوش است.
 وقتی آسمان دلم ابری ميشه , باران اشک از ديدگانم فرو ميريزه.
 برای اينکه خودش را بهتر بشناسد با عينک در آينه نگاه می کند.
 وقتی تاريخ مصرف عشق تمام شود زندگی خراب ميشود.
 زندگی را بايد از نظر عمق سنجيد نه از نظر طول
  نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:2  توسط مجتبی  | 
این دفعه با چند تا آیا میدانید اومدم.آخه چقد عشقولانه
 
 
 
آیا میدانستید که تنها موجود ایکه میتواند به پشت بخوابد انسان است ـ
آیا میدانستید که چشم سالم انسان میتواند ده ملیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید ـ
آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند ـ
آیا میدانستید که تعداد افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی استند که در اثر مار گزدگی میمیرند ـ
آیا میدانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان
حلزون مي تواند سه سال بطور مداوم بخوابد
 جيرجيرك با زانوانش صدا ها را مي شنود، نه با گوشهايش!
 در ازاي هر انسان يك ميليون مورچه در دنيا وجود دارد!
كرم ها مي توانند تا ده قلب هم داشته باشند!
 حافظه ماهي طلايي كوچك تنها سه ثانيه دوام دارد.
 دلفين ها در خواب نيز يك چشم خودرا باز نگه مي دارند.
 ميمون هاي نر درست مثل مردها ريزش مو پيدا كرده و طاس مي شوند!
  يك كلوني(دسته) خفاش خوت آشام در سال خوني معادل خون 25 گاو را مي آشامند.
 تنها حيواني كه قبل از تولد و بعد از مرگ خورده مي شود، جوجه مرغ است!
 بارداري فيل 22 ماه به طول مي انجامد و نوزاد تازه متولد شده حدود بيش از 90 كيلوگرم وزن دارد.
 برخي از انواع كرم ها اگر چيزي براي خوردن پيدا نكنند، خودشان را مي خورند!
 مساحت هندوستان دو برابر مساحت ايران است.
 يك نوع موش هست كه قلبش در دقيقه هزارو دويست تا هزارو پانصد مرتبه مي تپد و بدين ترتيب ركورد ضربان قلب را در بين موجودات زنده را دارد.
 لاهن فلزي است كه بيشترين مصرف را در بين فلزات جهان داراست.
 از يك درخت معمولي مي شود بين پانصد تا هزار كيلو كاغذ توليد كرد.
 چك قبل از پول وجود داشت! شواهد و اسناد نشان مي دهد كه چك حداقل هزار سال قبل از سكه وجودداشته و در بين بابلي ها متداول بوده است! انها براي نوشتن چك از لوح هاي سفالي استفاده مي كردند.
آب داغ زودتر از آب سرد يخ مي زند!
اگر ريشه هاي يك درخت جوان صنوبر را به هم وصل كنيم ، طول آن به دو يا سه متر خواهد رسيد، در حالي كه طول ريشه هاي يك ساقه گندم به 600 متر و ريشه هاي نيشكر به 20 كيلومتر مي رسد!
 در هر ثانيه تقريبا سه ميليون گلبول قرمز در بدن مي ميرد، ولي خوشبختانه در همان ثانيه سه ميليون گلبول قرمز در بدن ساخته مي شود!
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:43  توسط مجتبی  | 
دنیای عجیبی است ، عاشق مي شوي مي گويند ديوانه است . ديوانه مي شوي مي گويند حتما” عاشق شده !
 وقتي زنده اي يك نفر هم سراغت را نمي گيرد ، وقتي مردي ، دسته دسته به ملاقات جنازه ات مي آيند !
 خواستم خوشبختي را معني كنم ، معناي زندگي يادم رفت . خواستم سختي آنرا تجربه كنم ، زندگي كردن را فراموش كردم !
 عجب رسمي است ، همه عمر در انتظار لحظه هاي نابي ، لحظه هاي ناب در فكر دليل !
 سرنوشت ، گره كوري به رشته عمرم زده كه از ترس گسستن نمي گشايمش .
 عاشق آدم پر چانه اي هستم كه با بستن دهانش در بهشت را به رويم مي گشايد .
 بستر خشك رودخانه مسير مهاجرت سرچشمه را به دريا نشان مي دهد .
 شادابي گلها پس از سيراب شدن بهترين دستمزد باغبان است .
 در فاصله بين گامهاي هزار پا سكوتي شنيده نمي شود .
 نگاه خشمگين از ديدن لبخند عاجز است .
 مي گفت در زندگي دو چيز را نمي توان علاج كرد : اول مرگ و دومي دل شكسته .
 آنقدر خداحافظ گفتن برايش سخت بود كه هميشه مي گفت : خدانگهدار!!
 بعضي ها سفر را ، پيمودن جاده مي دانند و بعضي ها رفتن به جايي ديگر !
 عقيده داشت هر چيز به يكبار تجربه كردنش مي ارزد ،‌حتي مرگ !
 هميشه دست به عصا راه مي رفت تا در زندگي زمين نخورد .
 خواب را برخورد حرام كرد تا خواب همسايه را آشفته نكند .
 ميگفت : تا فراموش نكرده ام بگويم كه من خيلي فراموشكارم !
 آنقدر چشم و گوش بسته بود كه نه مي ديد و نه ميشنيد .!
 هارولويد چون مي دانست كه خيلي زود فراموش مي شود خودش قبل از مرگ خودش به احترام خودش ! با آويزان شدن از عقربه ساعت ،‌چند لحظه زمان را فرمان سكوت داد !
 براي تاريكي سينما ، حلقه فيلم حكم حلقه دار را دارد !
 اين حقيقت تلخ است كه تلويزيون شيرين است !
 از حول فيلم افتاد تو تله ويزيون !
 پول و هنر ،‌دوروي يك فيلمند .
 اي كاش ماهي هم مي توانست مثل قطره باران با آب كنار بيايد .
 ماهي كمتر از قطره باران از آب حرف شنوي دارد .
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد 
  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:10  توسط مجتبی  | 

قسمتی از ترانه

مبحث مورد اشاره

........ خوشگلا باید برقصن

امربه معروف

ای قشنگتر از پریا — تنها تو کوچه نیا

نهی از منکر

مثل یک نورکوچولو اومدی و ستاره شدی

اعجاز

دلم فقط تو رو میخواد

تارک الدنیا

برخیز شتربانان بربند کجاوه

جهاد

ای خانوم کجا کجا ؟

صیغه فضولی

برای روز میلاد تن خود – من آشفته رو تنها نذاری

رستاخیز - شفاعت

دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات ....

صدقه - انفاق

تو محشری از همه سری ......

ذکر

هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته .....

وعدة الجنت

دلم هوس رطب کرده ......

روزه

یا منو ببر به خونتون یا بیا به خونه ی ما ...

جبر و اختیار

تو عزیزدلمی ، تو عزیزدلمی ، تو عزیزدلمی

حمد القلوب

پری پری الهی وربپری .....

نفرین

یه یار خوشگلی دارم .....

شکر زبانی

اگر اون مهندسه ، منم phd میگیرم ......

علم اکتسابی

و به شوق فردا که تو راخواهم دید ، چشم به راه میمانم .....

انتظار فرج

دیگه دوستم نداری ، دیگه دوستم نداری .....

سعه صدر

ما میرم به بندر سی هوای یاران ......

صله ارحام

افسوس که این مزرعه را آب گرفته .......

عذاب الهی

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته ......

الضا لین

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم ........

وضو طهارت – نماز

میرم از شهر تو و یه کوله بار خاطره ......

هجرت

بابا تو دیگه کی هستی ... دسته شیطونو بستی

ذنوب الشیاطین

آره . خودم فداتم ..........

شهادت

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم .... میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم

نکاح – حق الزوجین

یه امشب شب عشقه .... همین امشبو داریم

لیلة القدر

با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم ، نمیافتیم .....

وحدت

خداخدای مستون . خدای می پرستون . به حقه هر چی عشقه ما رو بهم برسون ....

دعا

بزن باران که دین را دام کردند ......

تحریف – بدعت

منو با خودت ببر ......

اهدنا صراط المستقیم

من به رفتن قانعم .....

قناعت در طلب

شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم ....

زکات

دیوونه – دیوونه – دیوونه شو دیوونه

استهزاء

یه ماچ دادو دمش گرم ......

اکرام ایتام

نمره ی بیست کلاسو نمیخوام ......

ایثار

منو تهدید میکنی ، که یه روز از پیشم میری ..

کظم غیض - مباهله

بگو منو کم داری بگو ........

ادعونی استجب لکم

(( التماس دعا ))

 

  نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:23  توسط مجتبی  | 
سلام

بابا این بلاگفا هم عجب وبلاگه لوسیه.فقط ۶ ماه آپ نکردما زودی بستش.بیخیال

حالا باز اومدم.دیگه سعی میکنم زود به زود آپ کنم

فعلا بای

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:30  توسط مجتبی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM